یک جنین بیست و چند ساله

بایگانی
آخرین مطالب

پریروز که تو آسانسور گیر کرده بودم، در حالیکه چند وقت پیش گفته بودن ترمز اضطراریش خرابه، با اینکه بعدش گفتن درستش کردیم، حس کردم خیلی به مرگ نزدیکم 

تو اتاقک یک در یک نشسته بودم و خدا رو شکر میکردم که حداقل روشنه و برق داره و فنش کار میکنه! منتظر بودم یکی رد شه و صدامو بشنوه با آنتن یکی در میونم زنگ زدم به همسایه ها اونا هم زنگ زدن آتش نشانی! و خدا رو شکر که حداقل موبایل داشتم...

 

داشتم گریه میکردم و سعی میکردم که به نفسام دقت کنم و اون سر شدن بدنم رو نادیده بگیرم. به این فکر میکردم که به گربه ها غذا ندادم چون فک میکردم نهایتا نیم ساعت دیگه خونه م 

به کیسه زباله ای نگا میکردم که با خودم اورده بودم بندازم تو سطل اشغال 

به این فکر میکردم چقدر ممکنه درد بکشم! چقد طول میکشه؟ به امتحانم فکر کردم که دو هفته بهش مونده بود 

نیم ساعتی که گیر کرده بودم و میترسیدم تکون بخورم مبادا سقوط کنم به خیلی چیزا فکر کردم

به شبااهت اتاقک اسانسور به قبر! به تنهایی آدم در نهایت امور! به سرنوشت گربه هام بعد من! به پدر و مادرم و علی و موحد...

 

وقتی در باز شد با صورت پر از اشک که بیرون اومدم میخواستم اتش نشانا رو بغل کنم... ولی فقط تند تند تشکر کردم 

خانم همسایه که تازه پریروزش شناخته بودمش رو بغل کردم و اشک ریختم... موحد رو بغل کردم و اشک ریختم و بدن شل وارفته م رو کشون کشون تا ته روز کشیدم و شب ارامیبخش خوردم و دوازده ساعت خوابیدم...

 

حس میکنم برای این استرس های طولانی مدت به بدنم بدهکارم... میخوام ازش عذر بخوام ولی استرس بعدی نمبذاره... 

بعد اون اتفاق دو شب بعدش رو نتونستم بخوابم... شبا بدنم میخاره بی دلیل! تا صبح میخارونم هم جا رو دست و پا و کمر... دستام میلرزه خیلی وقتا، خسته م تا ابد

همه میگن فقط دو هفته مونده طاقت بیار و جا نزن! ولی نمیدونم چرا جون ندارم دیگه تو بدنم... 

 

من دارم کم میارم.