آنگربا
نوشته اگه بمب و موشک خورد بغل گوشمون به بچه های زیر پنج سال چی بگیم؟ چه توضیحی بدیم
جمله انقدر دردناکه که هیچ چیزی در توضیحش نمیشه گفت
سهند این چند روزی که تهران بود همه چیز رو حس میکرد!
گریه های ما رو نمیدید ولی قلبش! امون از بچه ها و دلشون :)
میفهمید هیچی سر جاش نیس ولی دقیقا نمیدونست داره چی میشه.
شب آخر وقتی مامان و مامان بزرگش برای خرید رفته بودن تو یه مغازه خیلی بهونه گیر شده بود! یه گونی از این توپای استخر توپ اونجا بود که گیر داده بود اینو برام بخرین
هرچی براش توضیح دادم که اینا رو نمیتونی ببری و خریدنش ممکن نیس حرف نمیفهمید
شروع کرد به جیغ زدن گفتم خب اکه بخوای میتونی گریه کنی! حالش بدتر شد که بهتر نشد
مامانش هنوز تو مغازه بود که بغلش کردم
نزدیک به چشمای قشنگش گفتم منو ببین! نگام نکرد و داشت گریه میکرد.
سکوت کردم که نگاهم کرد
گفتم عزیز دلم آیدا قربونت بره میدونم خسته ای و کلافه. میریم خونه به زودی و هر کاری بخوای میکنیم
یهو معجزه شد! سکوت کرد و آروم گفت میخوام با آنگرباهام (آهنرباهام) بازی کنم
گفتم هرچی تو بگی
گذاشتمش زمین و بعد دیگه نق نزد تازه وقتی از مادرش عصبانی بود و دستشو نگرفت اومد و دست منو گرفت:)))
تو بگو! به این موجودات عزیز و عجیب چجوری میشه فهموند که یه مشت احمق سر چی دارن میزنن؟
- ۰۴/۱۱/۱۳