اسب تورین
فیلم تموم نشده بهش مسیج میدم بلا تار همیشه منو مسخ میکنه!
ذهن بی تمرکز من برای دقایق طولانی خیرگی رو تاب میاره، موسیقی اعصاب خرد کن و تکرار شونده و صحنه های دارک و ساکن فیلم اسب تورین رو میبینه.
سکانس هایی که میدونم تا ابد تو ذهنم میمونن مثل اون دختربچه ی گربه به دست در تانگوی شیطان
موحد میگه گرفته تو رو وگرنه حوصله سربره! میگم آره چون خیلی سینما بلده
این آخرین کار بلا تاره
انگار خودش هم مثل اون اسبه تصمیم میگیره که نباشه دیگه
بهش میگم ماها کارمون تمومه موحد! فقط مثل اون باباهه نمیخوایم قبول کنیم...
این روزا به خودم که میام میبینم دارم هق هق میکنم و اشک میریزم
حالم بده!
شبا میترسم که بخوابم، تختم زیر پنجره ست و این بیشتر میترسونه منو
پیشیا هم گاهی نزدیک پنجره میخوابن و میترسم از ریختن شیشه ها
من دیدم آخه
شنیدم با همین گوشام
شاهد سوت کشیدن جنگنده و بعد صدای انفجار بیخ گوشم بودم حالا مگه میشه که نترسم!
من دیدم دود سیاه بعد از صدای بوم رو
دلم میجوشه... برای بچه ها، آدما! دوستام و خانوادم!
نوگل میگفت دیشب دو ساعت با صدای بلند گریه کرده، پارمیس میگفت میترسه بره اینستاگرام، محمدعلی میگه میخوام همه رو بزنم، مخصوصا اون خبرنگار پررویی که تو انقلاب پرید جلومون مصاحبه کنه! نیلوفر میگه من هیچ خبری ندارم! تدا چند وقته پیداش نیست و گویا مرتب کابوس میبینه، فرناز اصلا حالش خوش نیس و حرف نمیزنه، موحد داره در سکوت و تنهایی با استرس میجنگه تا من بیش از این نترسم...
و این فقط گوشه ای از ادمای اطراف منه! فقط گوشه ای از حال این روزاست
- ۰۴/۱۱/۱۹