پسارفتن
شنبه, ۲۸ دی ۱۴۰۴، ۱۲:۵۴ ق.ظ
امروز عصر پدر و مادرم راهی استرالیا شدن.
چهره ی گریون مامان
چهره ی مضطرب بابا
و بعد دیگه رد شدن و محو شدن
حالم رو نمیفهمم
ناامیدم و خالی
دلم میخواد تنها باشم
حوصله ی دیدن و حرف زدن و شنیدن ندارم
همه اصرار کردن که تنها نمونم ولی من دلم نمیخواست کنار کسی بمونم
حالا تنهایی تو خونه نشستم
کیف مامان و شلوار بابا روی میز جا مونده
به خونه ای که توش صداشون نمیپیچه خیره م و فقط برام سواله
چرا؟
چرا تموم نمیشه این کابوسا
چرا راحتی سهم ما نمیشه؟
- ۰۴/۱۰/۲۸
مفرح بی درد!