عکس های چند سال گذشته رو نگاه میکنم!
من مشخصا پیرتر شدم، پیر که نه! ولی خب جوونی اوایل و اواسط بیست سالگی رو ندارم
چه چیزها که پشت سر گذاشتم...
گربه ها هم مسنتر شدن
و آدمها! آدمهایی که نیستند و روزی بسیار عزیز و مهم بودند
این روزا که علی اومده من باز هم نقش خواهر بزرگه رو دارم
گاهی رقیبم، گاهی رفیق و دلسوز! گاهی بد طینت و نامرد :))
خواهر بودن، خواهر بزرگتر یه پسر کار سختیه!
حرص خوردنش زیاده
مخصوصا الان که بین علی و فرناز شکرابه و علی حرف گوش نمیده!
این روزا همش منتظرم
هر روز که بیدار میشم میگم خب امروز دیگه اون ایمیل لعنتی اومده :))) ولی نمیاد!
فکر کنم این یکی دو سال اخیر قشنگ معنی صبر و انتظار رو فهمیده باشم
به قول آقا یساری صبر ایوب زمان صبر من بوده
بابا دل درد داره فردا باید ببرمش دکتر،
میشه چیزای بد بد پیش نیاد فعلا؟
نمیدونم... نمیدونم!
- ۳ نظر
- ۲۵ آبان ۰۴ ، ۰۰:۵۲