زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم
....
یه لحظه هایی به خودم میام و میبینم بی دلیل دارم جون میکنم! میخوام کارای همه رو خودم بکنم خستگی همه رو به دوش بکشم که فقط اونا هیچیشون نشه
و تهش هیشکی ازت تشکر نمیکنه! هیشکی نمیگه چقد قوی بودی! همه فقط ضعفتو بهت یاداوری میکنن
بهت میگن قوی تر باش
عیده
داریم میریم خونه مادر ثریایی که دیگه نیست. که جمع شیم تو خونه ای که صاحبش کیلومترها اون طرفتر تو یه جای خیلی آروم و پرت خواب خوابه...
مسیر مهاجرت رو با سرعت طی میکنم و همش دارم غصه ی هر قدمی که رفتم جلو رو میخورم ولی متوقف نمیشم
قبل این امتحان بلاهای زیادی سرم اومد
بابا صورتش سوخت
خودم جراحی کردم
مادرثریای قشنگ و ارزشمندم رو از دست دادم... ولی ادمیزاد از چیزی که فکر میکنه خیلی قویتره
رفتم دنبال ویزا و بعد هند و امتحانمو دادم
حالا اما حس میکنم باید یکم بکشم عقب تا همه یادشون بیاد کارایی که روتین براشون انجام دادم وظیفه نبوده
با یه عالمه غر و اندوه و استرس:
سال نو مبارک
- ۰ نظر
- ۰۱ فروردين ۰۴ ، ۰۶:۵۰