وقتی بهم گفت ده روز بریم دبی اول گفتم واویلا چقد قراره حوصله م سر بره! چقد قراره عقب بیوفتم از زندگیم
این بچه هیچی نمیدونه
این بچه چه خودخواهه
ولی از وقتی که رسیدیم تا روز دهم که امروز باشه عین برق گذشت!
باهم مثل بچگیامون دعوا کردیم، قهر کردیم، اشتی کردیم قهقهه زدیم
و حالا دوباره دارم میسپارمش به خدا
علی کوچکم رو میگم
داداشی سخاوتمند من، ازت خیلی چیزا یاد میگیرم و سعی میکنم بهت چیزایی که بلدم رو یاد بدم تا کمتر سختی بکشی
این سفر برای منم لازم بود :) داداش کوچولو ممنونم بابت این فرصت
مامان میگه سفر تنها نوشیه که نیش نداره
راس میگه مامان
پایان سفر ده روزه ی ما به دبی، سرزمین آینده
- ۰ نظر
- ۱۰ آذر ۰۳ ، ۰۶:۳۸