یک جنین بیست و چند ساله

بایگانی
آخرین مطالب

هراس

شنبه, ۷ مرداد ۱۴۰۲، ۰۱:۲۵ ق.ظ

خانم پرستار بالای سر مریض بدحال یهو گفت: من این بو رو میشناسم بچه‌ها! من سالهاست کارم اینه! این بوی مرگه...

بیمار چند دقیقه بعد در مسیر سردخونه‌ی بیمارستان بود

 

نمیدونم بوی مرگ بود یا تجربه ی این زن پس از این همه سال سعی کرده بود نمود بیرونی پیدا کنه و مثلا بشه یه رایحه! فقط میدونم ما اونجا هیچ بوی خاصی جز بوی همیشگی بیمارستان حس نکردیم.

 

مامان امشب سراسیمه اومد توی اتاقم و گفت: این درست نیست که خواستگارهات رو ندیده رد کنی دخترم باید ازدواج رو جدی بگیری!و بلا بلا بلا ...

من این بو رو میشناسم مامان :) این بوی ترسه! ترس از عقب افتادن از قافله‌ی عمر! ترس از تنها موندن! ترس از دست دادن! ترس به دست نیوردن چیزی به ازای چیزهایی که رد میکنم! من میفهممت مامان چون منم عین توعم! چون منو، تو بزرگ کردی :))

همه ی عمرم ترسیدم از اینکه تنها بمونم و تنها و تنهاتر شدم ... هنوز هم میترسم 

تا ابدِ عمرم! 

 

بابا گفت مخالفه این کاره! و با ازدواج من در این برهه حساس کنونی موافق نیست! و من چیزهای مهمتری دارم برای انجام دادن

ولی این مخالفت به دلم ننشست! دلم میخواست بابام مثل ابرقهرمانا بگه نه! تا دخترم نخواد نه! ولی بابای من همینه :)

تا خودش نخواد نمیشه! حالا چه مهمه من! دخترش! چی میخوام

مهم اینه که اونی که اون فکر میکنه درسته و شاید واقعا هم درسته باید بشه وگرنه اون دیگه بابای مهربونی نیست

و من از دستش میدم! قبلا تهدید میکرد حالا هم جور دیگه ای میترسونه!

ترس...

 

 

 

بدرود و به همراهت نیروی هراس.

  • ۰۲/۰۵/۰۷
  • sid

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی