اثر انگشت
این روزا وقتی قدم میزنم، رانندگی میکنم، کنار دریا میشینم یا هر کار دیگهای میکنم تنهام! ولی به خیلیا فکر میکنم
به بقیه ای که اکثرشون یا نیستن یا دیگه مثل قبل نیستن بیشتر فکر میکنم.
به خودم هم فکر میکنم
به کسی که بودم، کارایی که کردم و چیزی که الان هستم! من شاید تو زندگیم کمتر از انگشتای دو تا دست کار هیجان انگیز کرده باشم! یا حتی کار مهم و قابل ذکر! من همیشه روتین بودم... ولی همین روتین کلی داستان داشته
کلی اتفاق های ریز دیدنی و نادیدنی رو شامل میشه.
شکستن های بی صدا مثلا! بریدن های بدون خونریزی قابل مشاهده! کندن های بدون درد جسمانی! ساختن های ندیدنی! شروع کردن های نامحسوس! خیلی چیزاااا خیلییییی چیزای ریز که من رو من کرده! من اگه بخوام قصهی زندگیمو بگم شاید یه پاراگراف شه جمعا! ولی این پاراگراف رو قطعا تو کمتر از ۲۵ سال نمیشد زندگی کرد.
یکی از چیزایی که این روزا جالبه برام پذیرفتن اینه که یه چیزایی نمیشه! با یه آدمایی نمیشه موند! همهی کائنات هم که بخوان انگار یه چیزی نمیذاره! اینو پذیرفتن برای من خیلی طول کشید! شاید هنوز هم کامل کامل نیست ولی از قبل بهتره اوضاع
بهتره؟ کی میدونه!
- ۹۹/۰۶/۲۱