گذر ایام
چهارشنبه, ۸ آذر ۱۳۹۶، ۰۴:۴۸ ب.ظ
باهاش صحبت میکنم و میفهمم چقدر از داداش کوچولوم غافل شدم.
فکر میکنم به خاطر افزایش سایز ناگهانیش باشه!!! یهو خیلی گنده شد اونقدری که یادم رفت چندین سال ازم کوچیکتره. بیچاره پسرا! یه دفه ظاهرا مرد میشن ولی مثل من جنینین! وقتی باهاش حرف زدم فهمیدم چقدر به حرفام گوش میده و حتی اگه گوش نده چقدر احتیاج داره که کسی به جز پدر و مادرمون باهاش حرف بزنه،کسی که تجربه ش مثل خودش کمه و تازه...
همیشه دلم میخواست یه خواهر داشته باشم که بتونم همه حرفامو بهش بزنم و همین باعث میشد از علی دور بشم اما الان که بزرگتر شده خوشحالم که یه برادر دارم ولی خب هنوز دلم نمیخواد بچه اول خونواده باشم
بچه اول بودن چیز عجیبیه! اونقدری که من همیشه سرم تو کار خودم بوده و دنیای خودمو داشتم که باورم نمیشه یه سری مسائلو میتونستم مطرح کنم و کمک بگیرم و الان میبینم داداشم چقدر خوب حمایت خونواده رو داره چیزی که من همیشه سعی داشتم در خودم پیداش کنم و به خودم تکیه کنم... شاید اون موقع پدر مادرم سخت گیرتر بودن یا شاید اون موقع منی نبود که از عدم حمایت شاکی باشه و به خونواده بگه که حمایت کنن
به هر حال من فکر میکنم بچه های کوچیک خونه خیلی خوش شانسن
و بازم به هر حال من همیشه نگران داداش کوچولوم میمونم
یادم هست سر کلاس وقتی استاد داشت صرع رو درس میداد چه حالی شدم از همون اولش که دلایلشو گوش کردم تا بعد که علایشو شنیدم و بعدش که گفت صرع هیچ درمانی نداره و فقط باید کنترلش کرد و تا بعدش که گفت عوارض این داروها چیه رو همه یادمه... بدنم شروع به سر شدن کرده بود بغض گلومو گرفته بود و گوش میکردم و داداش کوچولومو تصور میکردم و یادم میومد وقتی که تو جاده بودیم و اون یه پسر کوچولو بود که تو ماشین سرش روی پام بود و خوابیده بود و یه دفعه دچار حمله صرع شد یادم میاد درد دستمو وقتی بین دندوناش گذاشته بودم و اون ناخودآگاه به شدت دست منو با دندوناش زخم میکرد و یادم میاد نتونستم دردشو تحمل کنم و پدرم دستشو جای دستم بین دندوناش گذاشت و یادم میاد چطور تموم راه تا خونه رو هق هق کردم همه اینا جلوی چشمم بود تا وقتی که اشک چشمم روون شد و کلاس رو برای چند دقیقه ترک کردم...
همه ی اینا برای اینه که بگم داداش کوچولوی من دنیای منه حتی اگه خودش ندونه و من تا آخر عمر نگران این مرد گنده ی کوچولو خواهم موند.
- ۹۶/۰۹/۰۸