همیشه از اینکه روز تولدم تنها باشم و برام تولد نگیرن وحشت داشتم :))) عجیب ترس تنها موندن داشتم! بهم میریختم کلا! بعد دیدم مثل جهان تو فیلم جهان با من برقص دارم به خودم میگم دوستام باید زندگی خودشونو بکنن و هر از گاهی اگه خواستن یاد من بیوفتن! گذشته از دوستام امسال اولین سالی بود که پارتنر نداشتم بعد مدتها!
عجیب بود :)) و بسیار هم بهم خوش گذشت
صبح پاشدم رفتم بیمارستان ظهر اومدم خونه غذا خوردم کمی خوابیدم و ساعت شیش و نیم دم غروب رفتم دریا و تماشاش کردم و لذت بردم
بعد رفتم برای گلدون جدید گل خریدم
از سوپری شیر و نون خریدم :)
اومدم خونه گلا رو تو گلدون قشنگم چیدم! وسایل رو تو یخچال جا دادم و بستنی خوردم بعد پاشدم ظرفا رو شستم و خونه رو مرتب کردم و یه شمع کنار گلدونم روشن کردم
چند تا عکس با گوشی و تایمر گرفتم از خودم و سیروس وبعد شمع رو با یه اهنگ که از پی ام سی پخش میشد و مال داریوش بود فوت کردم
بعد برای خودم و سیروس دست زدم وکمی رقصیدم
وهیچ لحظه ای نبود که حس کنم چقدر تنهام یا مثلا کاش کسی بود روز تولدمو باهاش شریک میشدم
جز لحظه ای که به بابام زنگ زدم و دلم براشون تنگ شد که اونم ناگزیر بود دیگه
خلاصه تولد ما این چنین گذشت
حالا خوابم نمیبره با اینکه قرص خوردم و گفتم شاید اینجا بنویسم بتونم بخوابم
من ۲۵ سالم شد.
- ۴ نظر
- ۱۱ شهریور ۹۹ ، ۰۲:۴۹