چند روزی هست اینجام! اینجا ینی تهران! ما مبدا مکانیمون تهرانه اصلا
مادر ثریا میتونه با واکر راه بره اما همراه درد... گاهی میگه کاشکی میمردم واز اون زن بامزه ی خندون تقریبا چیزی نمونده و این اثر روانی سهمگین از اثر جسمی این اتفاق به مراتب ناراحت کنندهتره.
امشب مارالو دیدم و مجددا فهمیدم من بچه های کوچیک رو خیلی خوب میفهمم و درک میکنم و اگه قبلا به خاطر دستای تپل و قیافه ی بامزشون دوسشون داشتم حالا به خاطر همفکر وهمسخن و همنشین بودن دوسشون دارم :))
علی هر روز به مهاجرت نزدیکتر میشه و من اصلا نمیتونم باور کنم که داره میره و نمیدونم چقد میتونم خودخواه نباشم و سعی کنم به بهتر زندگی کردنش کمک کنم! دلتنگی هست! جای خالی هست! ولی همه اینا به خوشحالیش میارزه
البته اگه مهاجرت کلید خوشحالتر شدنش باشه
آ میگه اگه بتونی زمان رو به عقب برگردونی چه میکنی؟ فکر میکنم و اولین جوابی که به ذهنم میاد اینه که میرم به عقب و با باباجونم جدول حل میکنم :)
میگه اگه بتونی زمان رو برای بقیه متوقف کنی چی؟ کمی فکر میکنم و میبینم چقد همه چی بی زمان بی معنیه و به قول معروف its all about the time!
حالا روی کاناپه تو خونهی جدید دراز کشیدم به دو هفته بعد که قراره به دامان علم برگردم فکر میکنم و معدم درد گرفته!
- ۰ نظر
- ۰۸ مرداد ۹۹ ، ۰۱:۴۳