یک جنین بیست و چند ساله

بایگانی
آخرین مطالب

۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۹ ثبت شده است

داداش کوچولو بزرگ شده

اونقدری که من باهاش برای دیت رفتن و آشنا شدن با بقیه میتونم راحت حرف بزنم و درد و دل کنم! اونم با من در مورد روابطش با ادما حرف بزنه و همدیگه رو راهنمایی و کمک کنیم.

داداش کوچولو دیگه کم کم داره مرد میشه! درسته حالا من عاشقشم و حکایتم مثه همون سوسکه ست که قربون دست و پای بلوری بچه ش میره ولی به نظرم داداش کوچولو از نظر خانوما مرد جذابی بشه :))) 

این چند وقته سعی در گسترش روابط حقیقی و غیر مجازیم داشتم! به این شکل که با ادمای جدید بیرون میرم و به قول آرین دارم با آدما مدارا میکنم

این بین یه دوست جدید پیدا کردم به اسم احسان! احسان پسر خوبیه و قرار شده منو به جشنای بومی این منطقه ببره! یکی از این مراسم اسمش زاره! زار یه چیزی تو مایه های جن و روح و این چیزاست که حالا وقتی رفتم حتما میام و در موردش مفصل مینویسم

بابک نرس خوشتیپ هم تو زورد از آب دراومد! ینی نه خیلی تو زرد ولی به نظرم زیاد جالب نیس وقتی اولین بار با یه دختر میری بیرون بهش اصرار کنی که بغلش کنی یا بگی سرشو بذاره رو پات :/ تو داهات ما که عجیبه این رفتار

دیگه در راستای افزایش روابطم چند تا پلن دارم که در هفته اینده باید به همشون برسم 

با پریا باید تماس بگیرم و ازش دعوت کنم که بریم بیرون. چون میدونی که من خونه م حریممه دیگه ولی بیرون میتونم شام مهمونش کنم و کمی وقت بگذرونیم که حالا همه ی دوستای معاشرتی هم پسر نباشن :) ولی روراست بخوام باشم درسته که خیلی از این معاشرتیا پرت و پلا شدن ولی از توشون دوستای خفن در اومده! و ادمای خفن مثه پویان

پویان! سراغش رو از احمد گرفتم... میگف اومده بوده نمایشنامه هایی که نوشته کپی بگیره. از احوالش پرسیدم گفت خوبه لاغرتر از همیشه ست فقط و سرش تو کارشه! و خیلی کسی نمیدونه داره چه میکنه :) پویانه دیگه! بچه ی لجباز نابغه :))

از بقیه هم والا یه بار با امیر و دوس دخترش رفتیم تیاتر :)))))) به جز اخرش که اینا دعواشون شد بقیه ش خوش گذشت :)))

داداش کوچولو و مشاور ازم خواهش کردن که دایره معاشرتم با ادما رو وسیعتر کنم. منم روشون رو زمین نمیندازم و تمام تلاشمو میکنم که ادمای بیشتری رو بشناسم و دوست خودم کنم 

امیدوارم ادمای بیشتری هم بیان منو بشناسن و دوست خودشون کنن :)

راستش دروغ چرا یه لحظاتی میگم آخ کاش میشد برم تو غارم یه تخته سنگ گنده هم بذارم دم غار و با خودم وقت بگذرونم و غرق شم تو دنیام

ولی برای روزهای تنهایی و برای لحظات دلتنگی شاید لازمه این کار!

مثل هفته قبل که داشتم زار میزدم و تو لیست مخاطبینم میگشتم که الان با کی میتونم حرف بزنم! کسی نبود که مطمئن باشم در دسترسه، از طرفی چون ارتباطم با ادما کم بود روم نمیشد وقت گریه زنگ بزنم بهشون بگم سلام بذار از بدبختیم بگم برات :))))ولی خب خدا آرین رو به من داده دیگه 

زنگ زدم سرش خراب شدم! خلاصه دیگه قراره با ادما دوست باشم

ولی امان از بعضی آدما! دوست شدن که هیچی نمیشه حتی باهاشون حرف معمولی زد! خب دیگه غر نزن ایدا جون ببند دهانت را برو ببین مریض جیش کرده یا نه :/ 

عزت شما زیاد